در گوشه ای مینشینم و تاب ندارم
سرم را برروی زانوام میگذارم وچشمانم را میبندم:
من و تو در بوستانی سرسبز
دستت را میفشارم و به درختی تکیه می زنیم
سرت را برروی شانه ام میگذاری
و دستم را به لبهایت نزدیک میکنی
هرم نفس هایت دستانم را که مدتیست از سردی
به خود میپیچند چنان گرم میسازد که یادم میرود
همین چند لحظه پیش چطور تورا فریاد میزدند
میگویم زیبای من ،من بدون تو کجای دنیا باید میافتمت
کجای دنیا باید میافتم همچین چهره ی زیبایی را
کجای دنیا باید میافتم چنین قلبِ عاشقی را
اگر تو نبودی من چگونه میتوانستم به وجود خود ببالم
تو در جواب میگویی تمامی این ها را تو باید بگویی
تو بودی که این دختر را عاشق کردی
قلبش و چهره اش و تمامی اش تورا میخواهند .
سرت را از روی شانه ام برمیدارم
پایم دراز میکنم و سرت را بر روی پایم میگذارم
و خیره میشوم به ان منظومه ی احساس
همان لحظه چنان میخواند مرا که بی اختیار لبم را به
خود نزدیک میکند وادارم میکند ببوسم انرا.
تو میخندی و چالِ گونه ات همان و غرق شدنم در عشقت همان
چشمانت را میبندی و از من دریغ میکنی ان منظومه را
ایا فکر نمیکنی بااین حال ان لحظه بامن چه میکنی؟
مرا غرق میکنی و با باز کردن چشمانت خودت نجات میدهی
چه بگویم تورا که تکراری نباشد!
من تو را دوست دارم و باتأمل بخوان این را
من تو را میخواهمت و با تأمل بخوان این را
من با تو میمانم و باتأمل بخوان این را.
برچسب:
نویسنده: دانیال کریمی