پیرمردی که هرروز یه اسایشگاه میره با یه شاخه گل
به دیدار معشوقه اش.
روزی در راه تصادف میکند اورا به بیمارستان میبرند
حال مساعدی ندارد پزشک از او میخواهد استراحت کند
تا نتایج ازمایشات مشخص شوند .اما او با حال پریشانی
مانند مرغ عاشقی که محبوبش درانتظار است میگوید من باید
بروم...
پزشک میگوید باید استراحت کنی بگو کیست تا خبرش کنیم
اوبیاید؟؟
پیرمرد گوید او همسرم است ولی نمیتواند بیاید چون
او مرا نمیشناسد
پزشک میگوید خب وقتی تورا نمیشناسد چرا به دیداراو
میروی؟؟او در جواب میگوید اومرا نمیشناسد ولی من که اورا
میشناسم بعد بلند میشود و میرود.
گاهی اوقات سوال ها بهانه هایی هستند برای درس گرفتن.
گاهی ادم یک نفر را میخواهد نه برای او بلکه برای خودم تا
با وجودش ارام گیرد مهم نیست که طرف مقابل اورا میشناسد
یا نه!!
برچسب: الزایمر,
نویسنده: دانیال کریمی