بدنت از شدت درد به خود میپیچد
زمین خوردی سرت زخمی
خسته ای
میخوای کنار بکشی اما این منم که تصمیم میگیرم ادامه
بدم سعی میکنم بارها که بلند شوم اینبار افرادی دستشان
را دراز میکنند که کمک کنن لبخند ()میزنی به خاطر وجود خوبی
دستت را باخوشحالی به او میدهی و میخواهی بلند شی که ناگهان
درلحظه ای که فکر نمیکردی تورا محکم تر به زمین می کوبد
اینبار دردی که میکشی به مراتب سخت تر است جوری که...
گریه ات میگیره نگاهش میکنی حسرت ثانیه هایی که براش مصرف
کردی اما او نگاهی بهت میندازه و بالبخند میگذره
الان زمان تصمیم گیری است ادامه بدم ویا همین جا پایان زندگی ام است
من دران لحظه اشک هایم را پاک کردم همانجا اورابخشیدم و از
خدا خواستم مرا کمک کند خدایا تنها ازتو کمک میخواهم
کاری میکنم روزی پشیمان شوی.
انروز من بلند شدم گرچه زخمی بودم خودم درمانش را پیداکردم
گرچه خسته بودم اما خودم یادگرفتم چطورخستگی ام رفع کنم
وحال همون افراد همونطورکه گفتم پشیمونن و در جبران حتی پنج سال...
اما من کنار اومدم اما کنار انهابودن خاطرات تلخی را به یادم می اورند
دلیل من برای جواب نه دادن همینه.
حمکت خدارو ببین همون افراد حالا به من زنگ میزنن و با گریه میگن
چیکار کنیم حالا که شکست خوردیم؟؟ومن به جای لبخند انهارا در
اغوش میکشم این است دلیل باز بودن اغوشم به روی همه.
اما...
برچسب:
نویسنده: دانیال کریمی